Daisypath Anniversary tickers سلامتی نعمت بزرگی است ،همین و بس! - آرامشی از جنس دریا

سلامتی نعمت بزرگی است ،همین و بس!

شاید بگویم مدت ها بود اینجور سرمایی نخورده بودم که از عالم و آدم جدایم کند و نگذارد حضور در منزل مادری را تحمل کنم و مجبور شوم در عرض دو ساعت به خاطر حال بد به خانه ی خودمان برگردم.

گلوم هنوزم درد میکنه ،البته نسبت به دو روز پیش خیلی بهتره ولی دردش اذیت میکنه. سه شنبه رفتم دانشگا ناهار خوردم آقا قاشق اول که از گلوم رفت پایین چنان گلوم درد گرفت که  تقریبا کل غذاهه رف تو سطل آشغال.تازه شانس اوردم به آقاهه گفتم کم بریزه غذا رو. از اون موقه شرو شد ،اون روز تا 7 کلاس داشتم و دو تا ارائه ی مهم که به خودم فشار اوردم و کلی اب خوردم تا  تونستم صحبت کنم.شب که رسیدم خونه انقد خسته بودم که یه راست رفتم خوابیدم ،چه خوابیدنی !خدا نیاره براتون .از ساعت 1 تا 7 هریه ساعت یه بار بیدار شدم از شدت درد گلو نفس نمیتونستم بکشم.صبح بالاخره رفتم دکتر و با سبدی پر از دارو برگشتم،البته بعد از دوساعت دنبال داروخانه ی باز گشتن و مسائل مربوطه.عصر دوباره کلاس داشتم،ساعت 9 ونیم بود رسیده بودم خونه گفتم یه کم بخوابم ،این شد که تا ساعت 1و نیم دقیقا خواب بودم و خدا کمکم کرد که به کلاس ساعت 3 رسیدم به لطف پدر که رسوندم دانشگاه.ساعت 7 که کلاسم تموم شد مامان بهم اسمس داد که برات سوپ درس کردم و شام ،بیاین خونه ی ما ،بعد از انجام هماهنگی رفتیم خونه مامان ،و من چون ناهارم نخورده بودم به شدت غذا خوردم ولی غذا همانا و حال بد همان ،اصن نتونستم دیگه بشینم سریع اومدیم خونه و تا 2 دوساعت همین طور ناله میکردم از درد گلو و شکم و اینکه چرا من زیاد غذا خوردم .خلاصه اینکه دوروزی رو گذروندم که واقعا دلم نمیخاس ببینم و ببینین.الانم از 7 بیدارم و احساس درد در قفسه سینه دارم انگار  یه کتابخونه ای افتاده روم مثلا.:دی

کلن حالم خوب نیس.هفته ی دیگه دو تا ارائه دارم به اضافه ی اینکه هنوز مقاله ها رو هم آماده نکردم .واسم دعا کنین.

   + ستاره میم ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٦
comment نظرات ()
Daisypath Anniversary tickers