Daisypath Anniversary tickers آرامشی از جنس دریا

بالاخره باید با واقعیت رو به رو شد

بله واقعیت اینه که باید با واقعیت روبه رو شد .حالا همچینم واقعیت تلخی نبوده که من خیلی خودمو آزار بدم ولی خوب به نظرم هر واقعیتی تلخه.بازم برای اینکه سلامتی همه خانواده هست خدا رو شکر.

واقعیت اینه که من خیلی وقته حوصله هیچ چیزی رو ندارم .هر حرفی انگار با پتک میخوره تو سرم و احساس میکنم اشتباهاتم خیلی زیاد شده و بی فکر حرف می زنم.بنابراین نوشتن رو هم گذاش ته بودم به کنار که یه وخ اشتباه ننویسم.

بعد یه جوریه که آدم احساس می کنه همش یه سنگی جلو پاشه یعنی هرکار میکنی باز به جایی که میخای نمیرسی.و اینکه وقت هم کمه و باید برسی.این قضیه وقتی بدتر میشه که دور وبریاتم همه سرشون به شدت شلوغه و مشکلات زیادی هم پیدا کردن.یعنی وقتی هم که دوستاتو و خانوادتو میبینی هرکدوم یه دلمشغولی دارن که دیگه تو اون فرصتی که مثلا نشستی دوتا لیوان چایی بخوری میبینی همش حرفاتون شده نمی دونم چیکار کنم و یکیو میشناسی فلان کارو انجام بده یا نمی دونم چرا هزینه شو هرجور حساب کنی بالاس و پولو به حساب نریختن باید ازجای دیگه جور کنم.یعنی وقتی برای احوال پرسی هم نمیمونه.

خوب واقعیت اینه که باید واقعا اون ور لیوان رو هم دید.اینکه در وهله اول همه دور هم و سالم هستن.مشکلات برای زندگیه دیگه .بعد اینکه همچینم نبوده که همش غم باشه بابا کلی رفتیم بیرون و خونه فامیلا و مجلس حاجی ها و عزاداری و تولد نوزاد داشتیم تو فامیل (البته بحث هاش بماند) و این جور چیزا.ولی خوب واقعا من همش استرس درس و جواب پس دادن به استادا هم برا خودم هم برای شوهرمو داشتم .یعنی به صورت مسخره ای شده دغدغه این استرس و انقد این مدت سر هر مساله ای احساس اضطراب  استرس داشتم دیگه الان خسته شدم.

واقعیت اینه که خیلی وقته دوستامو ندیدم دور هم جمع بشیم.خیلی وخته نرفتیم یه جا بگردیم و تازه دیشب بعد از کلی وقت رفتیم رستوران که هیچی نخوردیم همه رو ریختیم تو یه بار مصرف آوردیم.

وضع بیخابیم خیلی بد شده،همش بیدارم.از اون بیداریا که ادم همش منتظره تا الان خابش ببره و نمیبره.بعد برای اینکه خابم ببره همش با گوشیم کار میکنم .وایبر و اینا که جای خود،مرورگره موبایلم پوکیده دیگه هیستوری و بوکمارکش چا نداره.دوتا لب تاپ داشتیم یکی سوخت،ینی یه روز صب دیگه روشن نشد اینه که الان بر طبق اولویت کاری از یکی که مونده استفاده می کنیم .سرچ کردم که یکی به جاش بخریم ولی دیگه خیلی یا گرون شده یا اگرم مناسبه امکاناتش باز با اون قیمته نمیخونه و دست دوم و اینا هستش.اگر امکانش بود با موبایلم میرفتم سر دفاع.

مثلا یه معضلی که مزید بر علت افسردگی و بی حوصلگیم شده،رفتم پیش استاد مشاور،بعد برام تریپ راهنما برداشته میگه چیزی که تو پروپوزالت نوشتی مهم نیس باید بری دوباره برام گزارش بیاری من خودم روش تحقیقتو دوباره بهت میگم.خوب منم تقریبا پروپوزالم تیر بود که تصویب شد و حاصل حداقل 5 ماه کار بود ینی همش کشک.این در صورتیه که همه میگم مشاور فرمالیتس و فقط باید یه امضاش باشه پای کار.اونوخ همکلاسیم تمام پروپوزالشو استاد راهنماش گفته اون نوشته .آدم وقتی مقایسه میکنه حرص میخوره.الانم من چاره ای ندارم که باید از حرفاش اطاعت کنم مگر اینکه برم به استاد راهنمام شاکی بشم که اونم صورت خوشی نداره و فک نمیکنم خوب باشه .خودم حساب کرده بودم تا آخر سال تموم بشه ولی با این اوضاع معلوم نیس چی میشه.

بحث بچه هم که دیگه نقل محافل شده،بدم میاد همه اظهار نظر کنن.به نظرم یکی از مسائل خصوصی هر زن و شوهریه که چه زمانی بچه دار بشن حالا جامعه نیاز داره بله ولی دیگه نمیشه که هرکی اومد یه نظری بده که.دوستم میگه رفته بودم یه مجلسی خانومه برگشته گفته نمی دونم بچه دار نمیشی یا نخاستی بشی به هر حال دعا میکنم و فلان .اره دختر خودمم تا 4 سال باردار نمیشد .بعد واقعا زشت نیست این حرف،خوب اومدیم و طرف مشکل داشت چیکار کنه حالا کاری نمیتونه بکنه جز اینکه امید داشته باشه اونوخ اینجوری دل بقیه رو شکوندن واقعا به چه قیمتی که به روش بیارین این مساله رو.کاش میشد قبل از صحبت کردنمون بیشتر فکر کنیم.

آرتمیس خوشحالم که برگشتی.

نارنجدونه ی عزیزم ممنون که به یادم بودی این مدت و باعث شدی این بار بیخابی باعث نوشتنم بشه.

   + ستاره میم ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٢
comment نظرات ()
Daisypath Anniversary tickers