Daisypath Anniversary tickers آرامشی از جنس دریا

تلاش

تلاش می کنم خوب باشم.

این مدت همش به بقیه فکر کردم، به هرحال عزیزان هر کس براش مهم هستن و بهشون فکر میکنه.به این فکرکردم که چرا کار بابا اینطوری شد یا چرا وقتی من چندبار گفتم نه! بازهم به من و شوهرم پیشنهاد مصرانه داد برای اینکه کمکش کنیم و بعد همونطور که فکر می کردم ما نتونستیم اونطور که باید کمک کنیم یا به هر حال کمک های ما تفاوتی در نتیجه کار نگذاشت.

به هر حال، مساله اینه که الان شوهر من کلا پروژه بابا رو کنار گذاشت. و باز من موندم و نگرانی هام بابت اوضاع کاری بابا که چرا انقد به مشکل خورده. گرچه خود بابا میگه این مشکلات توی همه کاری هست و من هم ازپس کارم بر میام. میدونم که برمیاد اما دلم میسوزه که ادمایی که همه شون در اول کار یه جور خودشونو چسبوندن و یا التماس کردن آقای مهندس بیا ما رو هم شریک کن، یکی یکی عقب رقتن. کاش  فقط میرفتن، اینکه بعدش بیاد ادعای سود کنی از کاری که ضرر کرده واقعا عجیبه.

این وسط من موندم و اینکه دیگه اصلا خونه مامانم خوش نمیگذره چون نمیدونم حالا بابا چیکار میخاد بکنه، روز به روز خستگیش بیشتره. دیروز مثلا سیزده به در بود ولی بابا همش سر پروژه بود. بعدشم به شدت خسته بود.طبیعیه دیگه. بعدم نمی دونم از شوهرم دلخور باشم از بابام از خودم یا از زمونه و خدا. همه چی ریخته به هم تو وجود من.

از این حرص می خورم که اخه پدر من، من گفتم به شوهر من کارو نده. خودش هزارتا گرفتاری داره نمیرسه بعدا تو ضررشو میبینی خوب! قبول نکرد. اونم میدونم از اینه که کسی رو نداشت خوب! بعدم یه تنه نمی تونست همه کاری رو انجام بده که. ولی چی شد بازم پروژه شون  معطل موند حالا. خدایا تویی که عزت میدی، تویی که گره باز میکنی، من یکی دیگه واقعا کم اوردم.

   + ستاره میم ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد
Daisypath Anniversary tickers